شاید بخوانی‌ام
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه

1.

همیشه حق با تو بوده است؛ می‌دانی تفاوت ما فقط در این است که من این‌طرف پنجره هستم و تو آن‌طرف. این یعنی یک دنیا تفاوت. من فقط می‌توانم نگاهت کنم و این تویی که می‌توانی تصمیم بگیری چگونه از مقابل من بگذری. من می‌توانم لبخند بزنم و تو می‌توانی سرت را هم بالا نگیری. می‌توانم نگاهم را با اشک در هم آمیزم و تو ـ سربه‌زیر و خاموش ـ نادیده‌ام بگیری.

آرزویم این بود که روزی تو پشت پنجره باشی و من از مقابلت بگذرم.

 

2.

وقتی از مقابل پنجره‌تان می‌گذرم، تو را می‌بینم که آنجا ایستاده‌ای. دوستت دارم و این صحنه را دوست‌تر. آن‌قدر به این کار تو عادت کرده‌ام که اگر یک روز نباشی، انگار چیزی را گم کرده‌ام. می‌دانی! سرم را بالا نمی‌گیرم چون برای حس‌کردن تو، نیازی به دیدنت نیست. می‌ترسم سرم را بالا بگیرم و تو از چشم‌هایم، «نباید»ها را بخوانی.

آرزویم این بود که روزی من پشت پنجره باشم و تو از مقابلم بگذری.

 

[ دوشنبه 5 آبان1393 ] [ 19:15 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]

رونمایی تصحیح انتقادی غزلیات بیدل در شهر مامونیه

 

در اینجا بخوانید

 

 

[ چهارشنبه 30 مهر1393 ] [ 13:41 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]

می‌وزد هرگاه موهایت درون روسری
اندکی آهسته‌تر! چون هرچه دارم، می‌بری

چادرت را باد می‌گیرد میان دست‌هاش
لحظه‌ای که قصد داری از کنارم بگذری

گاه می‌خندی و گاهی پلک بالا می‌بری
دلربایی می‌کنی، ...............................

می‌توان فهمید از این پا و آن پا کردنت
میل داری آتش اندازی به جان دیگری

در نگاهت آنچه من دیدم، کسی دیگر ندید
خوشة خورشید چیدم از شبی نیلوفری

حرف من بود آنچه دیگر شاعران هم گفته‌اند
عشق هرکس محترم؛ «اما تو چیز دیگری»

 

آفاق را گردیده‌ام، مهر بتان ورزیده‌ام/ بسیار خوبان دیده‌ام، اما تو چیز دیگری. (امیرخسرو دهلوی)

پی‌نوشت: به درخواست دوستان و با .... شدن یک مصرع، دوباره درج شد. 11/ 93/7

 پی‌نوشت 2. برایم نوشته‌اید رشته‌ي زبان و ادبیات فارسی را عاشقانه انتخاب کرده‌اید و برای رسیدن به آن، بهای سنگینی پرداخته‌اید. این انتخاب بر شما مبارک باد، اما این تمام ماجرا نیست. یقینا بخش عمده‌ای از راه را باید خودتان بپیمایید که نیاز به انگیزه و انرژی چندبرابر دارد. اگر رفتار من و امثال من، معیار قضاوت شما درباره‌ی این رشته باشد، به بیراهه رفته‌اید. بارها گفته‌ام هیچ مصداقی را نمی‌توان نماینده‌ي کامل یک مفهوم شمرد. آینده از آن شماست اگر با شور و شوقی که شروع کرده‌اید پیش بروید و به اندیشه‌های خود، تعالی ببخشید. باور کنید تأثیر دیگران در این مسیر، در حد مشعله‌داری است و این مسیر، بیشتر نگران گام‌هایی است که شما باید بردارید. چشم‌انتظار گام برداشتن‌هایتان خواهم ماند. 93/7/27

[ پنجشنبه 3 مهر1393 ] [ 17:33 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]

 

در لینک زیر بخوانید:

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13930631000342

 

 

 

 

 

 

 

[ یکشنبه 30 شهریور1393 ] [ 16:28 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]

«... نه تنها برای این غزلها، [غزلیات شمس] که برای «اَتَل مَتَل توتوله/ گاو حسن چه جوره» نیز می‌توانیم، با پارادایم‌های ابن‌عربی و هگل و مارکس و افلاطون، تا بی‌نهایت معنی بتراشیم. چه بی‌مایه است کسی که نتواند هزاران صفحه در تفسیر «اتل متل توتوله» با پارادایم‌های ابن‌عربی و یونگ شرح بنویسد. متأسفانه بخش عظیمی از پژوهش‌های دانشگاهی عصر ما را دربارة ادبیات کهن فارسی، به ویژه بعد از انقلاب، همین گونه شرح و تفسیرها شکل داده است. شارحانی که سنگِ خود را در ترازو می‌نهند و از گزافه هزینه می‌کنند.»

 

در عشق زنده بودن، (1388)، استاد شفیعی کدکنی، تهران: انتشارات سخن، ص 93

[ دوشنبه 24 شهریور1393 ] [ 17:18 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]

برایم نوشته بودند آمار بازدید «شاید بخوانی‌ام» از مرز صدهزار بار گذشت. برای لحظاتی به گذشته برگشتم و خاطرات نخستین روزهایی که اندیشة ارتباط مجازی در ذهنم جای گرفت، تداعی شد. آذرماه 1387 و دانشجویان دانشکدة برق و کامپیوتر دانشگاه شهیدبهشتی.

از آن روزها، بیش از 5 سال گذشته است و امروز: «دوستانی [دارم] بهتر از آب روان و خدایی که در این نزدیکی است.» دوستانی که آن‌ها را از طریق همین فضا شناختم؛ دوستانی که هنوز آن‌ها را ندیده‌ام؛ دوستانی که آن‌ها را نمی‌شناسم؛ دوستانی که همیشه هستند؛ و در این مسیر، چه‌بسا افرادی که با ما همراه شدند و امروز، تنها خاطراتی از آن‌ها برجای مانده است.

اگر خدا بخواهد، «شاید بخوانی‌ام» به‌عنوان پل ارتباطی یک معلم ادبیات، به مسیر خود ادامه خواهد داد؛ معلمی که می‌خواهد از این طریق، بخشی از اندیشه‌های خود را با دیگران تقسیم کند.

قدردان مخاطبان خویش هستم و به هم‌کلامی با آن‌ها می‌بالم.

 

 

 

[ سه شنبه 11 شهریور1393 ] [ 21:41 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]

نمی‌دانم تو را گم کرده بودم یا خودم را
نمی‌دیدم کسی را با خودم، حتّی خودم را

تمامِ کوچه‌گردی‌های ما، بی‌ردّ پا بود
گمانم جا نهادم عاقبت آنجا خودم را

جنون، یک رویه از عشق است و باید باورش کرد
به امّیدت، سپردم دست دریاها خودم را

حقیقت داری و مبهم شدی در سرنوشتم
تو را یک روز پیدا می‌کنم، امّا خودم را ...

ورق‌گردانیِ فردا اگر دستِ دلم بود
به نامت کرده بودم از همین حالا خودم را

 

 

پی‌نوشت: پذیرفته شدن بیست و یک نفر از دوستان دانشجو در مقطع کارشناسی ارشد و گشوده شدن افق جدیدی فراروی آن‌ها، مایه‌ی بالیدن و مباهات است. 93/6/3

 

[ یکشنبه 26 مرداد1393 ] [ 14:42 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

امکانات وب