X
تبلیغات
شاید بخوانی‌ام

شاید بخوانی‌ام
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه

 

 

                                                       سبک هندی و بیدل 

 

 

[ چهارشنبه 3 اردیبهشت1393 ] [ 13:9 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]


به‌راستی بعضی اشخاص در نسل ادبی پیش‌ از ما چه‌ روح بزرگی داشته‌اند! هرچه بیشتر در زندگی و شخصیت این افراد دقیق می‌شویم، دلایلی بهتر و روشن‌تر برای فاصله‌گرفتنمان از آن‌ها پیدا می‌کنیم. چه خوب نسلی بودند و چه یادگارهایی که از خویش برجای نهادند و صد افسوس که ما را سر آن نیست که برای لحظه‌ای هم شده، پای بر جای پای آنان نهیم.

امروز به‌ضرورتی مقدمه‌ی دیوان حافظ را ـ که علامه قزوینی نوشته است ـ ژرف‌تر از پیش ‌خواندم. گزاف نیست اگر بگویم از این 58 صفحه، بیشتر از بسیاری کتاب‌ها آموختم. برخی نکته‌ها آن‌قدر برایم عجیب می‌نمود که بارها کتاب را همراه چشمانم بستم و به عظمت روح قزوینی غبطه خوردم.

برای آشنایی مخاطبان این صفحه‌ی مجازی، یک نکته‌ی قابل طرح از مقدمه را نقل می‌کنم و برای آگاهی بیشتر، دوستان را به اصل کتاب ارجاع می‌دهم.

علامه قزوینی و دکتر غنی در تصحیح این دیوان از نسخه‌های فراوانی استفاده کرده‌اند که دیرین‌ترین آن‌ها، نسخه‌ی خطی‌ای متعلق به سید عبدالرحیم خلخالی است؛ نسخه‌ای که مرحوم خلخالی، در سال 1306 از روی آن دیوان حافظ را تصحیح و منتشر می‌کند. سال‌ها بعد که علامه قزوینی و دکتر غنی دیوان حافظ را تصحیح می‌کنند، از نسخه‌ی مرحوم خلخالی هم بهره می‌برند و متوجه اختلاف تصحیح خلخالی و اصل نسخه‌ی دست‌نویس می‌شوند: «و اینجانب با دوست دانشمند خود آقای دکتر قاسم غنی نسختین مزبور را (یعنی متن چاپی و نسخه‌ی اصلی خطی ایشان را) با کمال دقت، چهار مرتبه‌ی متوالی با یکدیگر مقابله کردیم و اختلافات بین نسخه‌ی خطی و چاپی را با مرکب سرخ در حاشیه‌ی متن چاپی ثبت کردیم و سپس این اختلافات را شمرده، دیدیم که کمابیش قریب چهارصد مورد مابین نسختین خطی و چاپی اختلاف روی داده است ...»

توجه داشته باشید که این بسامد تفاوت در یک تصحیح، معانی بسیاری می‌تواند داشته باشد اما علامه قزوینی، مقدمه‌ی خود را اینگونه ادامه می‌دهد: «... ظاهراً کاتب ایشان که از روی نسخه‌ی خطی برای فرستادن به مطعبه رونویس می‌کرده، غالبا بلااراده و من حیث لایشعر از روی حافظه‌ی خود (چون اغلب ایرانیان غالب اشعار حافظ را از بر دارند) روی کاغذ می‌آورده است نه از روی اصل نسخه‌ی خطی ایشان» و با این اظهار نظر، همه‌ی کاستی‌های تصحیح را به کاتب نسبت می‌دهد تا اعتبار علمی مصحح پیشین حفظ شود.

***

نمی‌خواهم مطلب را ادامه دهم، چون می‌ترسم الفاظ مرا یاری نکند و اتفاقی بدین عظمت را نتوانم توصیف کنم؛ اما به دلیلی کاملا شخصی، در این لحظه نمی‌توانم از یادکرد سخن ارزشمند استاد یگانه‌ام، دکتر سید علی‌محمد سجادی چشم‌پوشی کنم که: استادان ما حلقه‌هایی هستند که زنجیر ارتباط ما را با بزرگان پیش از خود شکل بخشیده‌اند. آن‌ها را فرونریزیم؛ نه به خاطر آنان، بل بدین دلیل که خود فرونریزیم.

      

[ سه شنبه 2 اردیبهشت1393 ] [ 17:13 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]
فروغ: «وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرد؛ دیگر چگونه می‌شود به سوره‌های رسولان سرشکسته پناه آورد؟»



«خواهرم فروغ»!

بی‌تفاوتم؛

بی‌تفاوتم؛

بی‌تفاوتم، ولی نه در برابر دروغ!



قیصر: «ای درخت آشنا/ شاخه‌های خویش را/ ناگهان کجا جا گذاشتی؟/ یا به قول خواهرم فروغ/ دست‌های خویش را/ در کدام باغچه/ عاشقانه کاشتی؟»


[ پنجشنبه 28 فروردین1393 ] [ 17:29 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]

           برای تو:                   

هنوز مثل همان بیست سال پیش، سلام!


وقتی که من کنار تو بودم، خدا نبود
نه! ... بود ... بود ... بود، ولی مثل ما نبود

در متن قصّه‌ای که درونمایه‌اش تویی
فرقی نمی‌کند که یکی بود یا نبود

تقصیر عشق بود اگر چشم‌های من
با لهجه‌ی نگاه تو دردآشنا نبود

ناز من و نیاز تو؛ این هم حکایتی است!
قربان آنکه «من» شد و از من جدا نبود

دلبسته نیستم که سراپای بسته‌ام
باور کن این حکایت ما ادّعا نبود

باید قصیده می‌شد و شکل غزل گرفت
من آنچه گفته‌ام، همه‌ی ماجرا نبود



[ دوشنبه 11 فروردین1393 ] [ 22:4 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]

سال 1392، سرشار از فراز و فرودهایی بود که اشک و لبخند را در هم آمیخت و صفحات تقویم زندگی را رقم زد. و امروز، بعد دو ماه نبودن، با غزلی برگشتم تا از مهربانی‌های مخاطبان این صفحه‌ی مجازی تشکر کنم. سالی سرشار از موفقیت و تندرستی برای همه آرزومندم.



برای او که می‌گفت: عشقی که بماند، بغضی خواهد شد گلوگیر.


مگو که هی‌هی‌ام بودی، مگو که هق‌هقت بودم
به روی خود نمی‌آوردم امّا عاشقت بودم

زمینی بودنِ تو باورش سخت است، باور کن
زمین هرگز نمی‌آوردمت، گر خالقت بودم

تو می‌گفتی اگر عشقی بماند، بغض می‌گردد
اگر چیزی نمی‌گفتم، اسیرِ منطقت بودم

تو آن سیبی که آب آورده بود و من رها کردم
برای اینکه از من بگذری، خود قایقت بودم

«نبودن» در مرام عشق، رنگِ بودنی دارد
که من وقتِ نبودن‌ هم کما فی‌السابقت بودم

دلت می‌خواست ... می‌دانم، دلم می‌خواست ... نه ... بگذر!
اگرچه باید از تو می‌گذشتم، عاشقت بودم



[ شنبه 24 اسفند1392 ] [ 6:14 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]



گاهی همین که دل به کسی بسته‌ای، بس است
بغضت ترک‌ترک شد و نشکسته‌ای، بس است

گاهی فقط همین که به امّیدِ دیگری
از خود غریبه‌تر شدی و خسته‌ای، بس است

اهل زمین همیشه زمینگیر می‌شوند
یک بال اگر از این قفست رَسته‌ای، بس است

در مرزِ عشق و وصل، تو ابن‌السّلام باش
با این‌همه تضاد، چو پیوسته‌ای، بس است!

این دور، دورِ حدّاقل‌های عاشقی است
در حدّ یک نگاه که وابسته‌ای، بس است


پ.ن:

1. یک سال دیگر بر من گذشت و نیاز به دگردیسی جدید را در خود احساس می‌کنم. امیدوارم دوستان و مخاطبین «شاید بخوانی‌ام»، این مطلب را به‌عنوان آخرین مطلب امسال از من بپذیرند.


پ.ن 2:

برگزاری دومین همایش بین‌المللی پیوندهای زبانی و ادبی ایران و ترکیه. اطلاعات بیشتر را در اینجا ببینید.



[ دوشنبه 16 دی1392 ] [ 19:54 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]





عشق در هرجا که دامنگیرِ انسان می‌شود
اهلِ عرفان هم که باشد، «شیخ صنعان» می‌شود

ای خوش آن روزی که با دل‌بستنی بی‌اختیار
دل‌بریدن از هر آن‌چه هست، آسان می‌شود

این جهان را قبله‌گاهِ دیگری جز عشق نیست
عقل هم یک‌روز از کارش پشیمان می‌شود

ای که در صحرا شدی و عاشقی باریده بود1
در دل ما نیز آیا فصل باران می‌شود؟

من یقین دارم که با زهد و مسلمانیّ ما
کفر برمی‌گردد و چون ما مسلمان می‌شود

دور یا نزدیک بودن، رمزِ قرب و بُعد نیست
هرکه از چشمِ خدا افتاد، شیطان می‌شود


 

1. و گفت: «به صحرا شدم، عشق باریده بود و زمین تر شده؛ چنان‌که پای مرد به گِلزار فرو شود، پای من به عشق فرو می‌شد.» (تذکره‌الاولیاء، تهران: انتشارات بهراد، 1376، «ذکر بایزید بسطامی»، ص 187)



[ جمعه 22 آذر1392 ] [ 11:28 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

امکانات وب