شاید بخوانی‌ام
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه

به: نجابت و صداقتش

 

هرکجا که رستمی پی شغاد می‌رود
رفته‌رفته آبروی اعتماد می‌رود

این دل من است، این که روز و شب کنار تو
مثل بادبادکی به دوش باد می‌رود

آفتاب من! بیا و اندکی درنگ کن
در غم ستاره‌ای که بامداد می‌رود

سال‌های سال با تو بود و باورت نشد
سایه‌ای که بی‌صدا در امتداد می‌رود

عشق زلزله است، آمد و هرآنچه داشتم
از کفم ربود و مثل گردباد می‌رود

نیستی، ولی همیشه حرف آخر دلی
زخم‌های کهنه هم مگر ز یاد می‌رود؟

 

 

 

 

 

[ سه شنبه 24 تیر1393 ] [ 13:20 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]

 از: «حالی از آن خوش‌حال‌ها» به قلم استاد دکتر سیدعلی‌محمد سجادی

 

«من نمی‌گویم که باید با مرحوم استاد فروزانفر همراه شد که چون او را گفتند: برنامه‌ی درسی شما شش ساعت در هفته است، با تعجب گفت: پس کی مطالعه کنم؟ ولی معتقدم میانگین ۳۰ ساعت تدریس به هر دلیل که باشد، درست نیست. سخن از گرفتاری بود و عدم فرصت مطالعه و از استاد [دکتر شهیدی] بگویم که می‌گفتند: من شرح ابن عقیل را بارها و بارها درس گفته‌ام؛ اما هم‌اکنون نیز محال است که بی‌مطالعه بر سر کلاس درس حاضر شوم و اگر روز و شب قبل، این فرصت دست نداد، چهار بعد از نیمه شب برمی‌خیزم و درس را مرور می‌کنم!»

 

«از شاهنامه، غمنامه‌ی سهراب را می‌خوانند بی‌آنکه وقت کشتن سهراب را پیدا کنند. از رزم رستم و اسفندیار، تیری از گز در کمان کین ننشانده، پای فرامی‌کشند و میدان را ترک می‌کنند و در دوره‌ی فوق‌لیسانس، سیاوش را در میان کوهی از آتش رها می‌کنند و پی کار خویش می‌گیرند! از این فارغ‌التحصیلان باید پرسید که وقت یک بار خواندن شاهنامه را یافته‌اید؟ پیش از این اگر کتابی می‌خواندند تا پایان می‌خواندند و اغلب هم خوب می‌خواندند و فی‌المثل از مرحوم استاد فروزانفر می‌شنیدند که: «برو و پنج سال دیگر بیا!» اما دانشجوی امروز، هنوز بهار درس را درنیافته، میوه‌ی پخته را در کنار خود می‌بیند و دامن از مطالعه فراهم می‌چیند.»

 

«بنده بر این باور است که اگر کسی مثنوی شریف مولانا را خوب بخواند، عرفان ناب اسلامی ـ ایرانی را دریافته است و از بسیاری از کتب که پیش از آن به رشته‌ی نظم درآمده است، بی‌نیاز خواهد شد. مثنوی، هم حدیقه‌ی سنایی است و هم مثنوی‌های عطار. دیوان خاقانی را نیز اگر کسی فهمید، از خوان عنصری و منوچهری گذشته است و راه ناصر خسرو را به سر برده و مسعود سعد را از محبس دیوان رهانیده است و بسیاری از مشکلات دیوان انوری و خمسه‌ی نظامی نیز بر او روشن گشته، لاجرم اگر روزگاری بر سر این دو کتاب نهادیم، زیانی ندیده‌ایم.»

 

«معلمی که می‌پندارد با سختگیری و خشونت و کلاسی خشک و بی‌روح می‌تواند در کار خود موفق شود، سخت اشتباه می‌کند. معلمی را باید از حضرت مولانا آموخت. او «داروی تلخ تربیت را به شهد ظرافت» درمی‌آمیزد و به دردمندان نیازمند می‌خوراند. هرجا که خستگی و ملال را در مستمع احساس کند، با تمثیلی زیبا یا حکایتی شیرین، گرد ملال از چهره‌ی او می‌زداید.»

 

«دیگران را نمی‌دانم، اما اگر خداوند مرا عمری دوباره می‌داد، همین راه می‌رفتم که اکنون می‌روم ـ راه معلمی، گو اینکه دیگرانش به چیزی نگیرند.»

 

پی‌نوشت:

بازخوانی متون کهن/ یکشنبه‌ها ساعت 9 صبح/ دانشکده‌ی ادبیات

 

[ جمعه 30 خرداد1393 ] [ 20:54 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]
 

برای او که در شبی بارانی گفت و من فقط شنیدم.

 

اردیبهشتی ماندی و من برگِ پاییزم
قدری تحمّل کن مرا، یک روز می‌ریزم

مثل مترسک ـ هرچه دارم ـ خشک و بی‌روح است
هرچند من هم از ضرورت‌های جالیزم

باید که از خود بگذرم تا با خودم باشم
عمری است با خود، با خودِ خود هم گلاویزم

من آسمانی می‌شوم یک روز و تا آن روز
باید به دامان شقایق‌ها بیاویزم

صوفی شدم، هوهو کشیدم، عشق ورزیدم
شاید ... که نه! باید بیایی شمسِ تبریزم

"قد قامتِ" عشق است، اما بال من بسته است
برگرد تا من هم به پای عشق برخیزم

 

 

[ چهارشنبه 7 خرداد1393 ] [ 9:31 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]
نخستین تصحیح انتقادی غزلیات بیدل منتشر شد.

            

                                              در اینجا بخوانید.

 

 

[ سه شنبه 30 اردیبهشت1393 ] [ 19:46 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]
 

... و با خلقِ بشر،  شیطان که جنسش اندک‌اندک جورتر می‌شد
عبادت‌های خود را پیش چشم آورده و مغرورتر می‌شد

 

خداییِ تو دَخلی با عبودیّت ندارد، خوب می‌دانم
 جهانی با پرستش‌های تکراری دوباره دورتر می‌شد

 

دلم بر حال شیطان نیز می‌سوزد که بعد از این‌همه پَستی
نمی‌داند اگر لطفت نبود، او هم از این منفورتر می‌شد

 

مقدّر کرده بودی تا گناهی را به آدم منتسب سازی
وگرنه دانه‌های بافه‌ی گندم کجا انگورتر می‌شد؟

 

به زندان ماندنِ یوسف،1 نشان از «لاابالی»‌های2 تو دارد   
گره‌هایی که پیش غیرِ تو وا کرده بودم، کورتر می‌شد

 

سخن از اختیار و جبر بیهوده است، مجبوری که مختاری3
 به غیر از تو نمی‌دید و نمی‌فهمید اگر مجبورتر می‌شد

 

1. اشاره به سوره‌ی یوسف، آیه‌ی 42: «وَقَالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِّنْهُمَا اذْکُرْنِی عِندَ رَبِّکَ فَأَنسَاهُ الشَّیْطَانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ»/ و به آن کس از ایشان که گمان داشت که او نجات یافتنی است، گفت: «مرا نزد اربابت یاد کن». پس شیطان یادآوری به اربابش را از خاطر او برد. در نتیجه [یوسف] چند سالی در زندان بماند.

    2. اشاره به حدیث قدسی./ «هَؤُلَاءِ فِي الْجَنَّةِ وَ لَا أُبَالِي، وَ هَؤُلَاءِ فِي النَّارِ وَ لَا أُبَالِي./ اى، اصحاب شمال در آتش باشند و باك ندارم، و اصحاب يمين در بهشت باشند و باك ندارم.»(احیاء علوم‌الدین، ترجمه‌ی مؤیدالدین خوارزمی؛ ج 3، ص 99)

   3. بیدل: تهمت حکم قضا را چاره نتوان یافتن/ اختیار از ماست چندانی که مجبوریم ما.

پی‌نوشت:

کسب دو رتبه‌ی اولی و یک رتبه‌ی دومی در کنکور کارشناسی ارشد توسط خانم گلی‌نیا بی‌نیاز از هرگونه تحسینی است. به دوستی با ایشان می‌بالم و خدا را شکرگزارم.

                         93/2/22                                              

 

[ جمعه 19 اردیبهشت1393 ] [ 19:49 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]

درخصوص دیوانی که شاید به نمایشگاه کتاب برسد!

سلام میرزا!

 نمی‌دانم الان در کجا هستی و چه می‌کنی؛ امّا حدس می‌زنم به تو رسانده باشند که یک نفر چند سال است تلاش می‌کند زاویه‌ی دیدش را به تو نزدیک‌تر کند. آری تا چشم بر هم زنم، پنج سال گذشت. پنج‌سالی که غرق تو بودم و هنرت. و واژه‌واژه با تو آمدم ـ یعنی تو مرا بردی ـ و الان می‌توانم بگویم الفبای تو را آموخته‌ام.

 راستی میرزا! در این سال‌ها به این موضوع می‌اندیشیدم که اگر تو را ببینم، اوّلین سؤالم چه خواهد بود؛ امّا الان به این هم نمی‌اندیشم؛ فقط شادم که جلد اوّل غزلیّات تو آماده‌ی انتشار است.

 یادت هست سروده بودم: بیدل! سلام؛ حال تو هم مثل من بد است ...

آن روزها گذشت؛ روزهایی که شاید نزدیک‌ترین افراد هم ندانند که در آن مدّت بر من چه گذشت. امّا «گذشت»!

میرزا! چه شب‌ها که خواب را از چشمانم راندی و چه تعبیرات و مصرع‌هایی که مسیر دانشگاه تا ولنجک و بعدها مسیر دانشگاه تا درکه را با من سهیم شد. خلوتم با تو شد، همنشینم شدی و راستی را چه همنشین خوبی بودی.

میرزا! یقیناً می‌دانی که دنیا و دنیاداران تا چه اندازه تغییر کرده‌اند و می‌دانی اگر آرامشم را بر هم نمی‌زدند ‌این کار، پیشتر از اینها انجام شده بود. گذشته‌ها گذشته است و من مانده‌ام و سپاسمندی از دوستانی که در این مسیر با من بودند و نگاه‌ها، پیام‌ها، پیگیری‌ها و تماس‌های‌شان، از برکاتی بود که خداوند در این کار دمید و مرا به جلو راند. اصلاً همین‌ها باعث شد تا رویه‌ی خاکستری قضیه را کمرنگ ببینم و الان در نقطه‌ی پایانی جلد اوّل غزلیّات، شادم و خدا را شاکرم که خودم ماندم و قلم را به هیچ چیزی نیالودم:

دور از بلوغ روشن انگور تـا شراب
می‌خواستند سرکه‌ای از غوره‌ات کنند

امّا همین؛ همیـن که خودت مانده‌ای بـس است
هرگز مباد آنکه فلان‌جوره‌ات کنند

میرزا! تنها تو می‌دانی که برای این کار از چه‌ چیزها گذشتم. دعا کن تا بپذیرند این گام‌ها توان ایستادن و حرکت یافته است و از خدا بخواه تا بگذارند خودم بمانم و حرمت‌ها را حفظ کنم.

 پی‌نوشت:

 امروز هیچ خبری نمی‌توانست به اندازه‌ی خبر پذیرفته شدن مقاله‌ی خانم علی‌پور، دانشجوی کارشناسی زبان و ادبیات فارسی، در همایش بزرگداشت ابوسعید ابوالخیر مهنه خرسندم کند. توفیق ایشان را از خداوند متعال خواستارم.

                                                                    93/2/18               

[ پنجشنبه 11 اردیبهشت1393 ] [ 13:2 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]

 

 

                                                       سبک هندی و بیدل 

 

 

گزارش نشست را در اینجا بخوانید.

 

 پی‌نوشت:

بحمدالله چند تن از دوستان، تصحیح متون را موضوع پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد خود قرار داده‌اند. توفیق جناب عمیدی را در تصحیح سه نثر ظهوری ترشیزی از دادار متعال خواهانم. خبر تصحیح ایشان را در اینجا بخوانید.

[ چهارشنبه 3 اردیبهشت1393 ] [ 13:9 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

امکانات وب