شاید بخوانی‌ام
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه

«... نه تنها برای این غزلها، [غزلیات شمس] که برای «اَتَل مَتَل توتوله/ گاو حسن چه جوره» نیز می‌توانیم، با پارادایم‌های ابن‌عربی و هگل و مارکس و افلاطون، تا بی‌نهایت معنی بتراشیم. چه بی‌مایه است کسی که نتواند هزاران صفحه در تفسیر «اتل متل توتوله» با پارادایم‌های ابن‌عربی و یونگ شرح بنویسد. متأسفانه بخش عظیمی از پژوهش‌های دانشگاهی عصر ما را دربارة ادبیات کهن فارسی، به ویژه بعد از انقلاب، همین گونه شرح و تفسیرها شکل داده است. شارحانی که سنگِ خود را در ترازو می‌نهند و از گزافه هزینه می‌کنند.»

 

در عشق زنده بودن، (1388)، استاد شفیعی کدکنی، تهران: انتشارات سخن، ص 93

[ دوشنبه 24 شهریور1393 ] [ 17:18 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]

برایم نوشته بودند آمار بازدید «شاید بخوانی‌ام» از مرز صدهزار بار گذشت. برای لحظاتی به گذشته برگشتم و خاطرات نخستین روزهایی که اندیشة ارتباط مجازی در ذهنم جای گرفت، تداعی شد. آذرماه 1387 و دانشجویان دانشکدة برق و کامپیوتر دانشگاه شهیدبهشتی.

از آن روزها، بیش از 5 سال گذشته است و امروز: «دوستانی [دارم] بهتر از آب روان و خدایی که در این نزدیکی است.» دوستانی که آن‌ها را از طریق همین فضا شناختم؛ دوستانی که هنوز آن‌ها را ندیده‌ام؛ دوستانی که آن‌ها را نمی‌شناسم؛ دوستانی که همیشه هستند؛ و در این مسیر، چه‌بسا افرادی که با ما همراه شدند و امروز، تنها خاطراتی از آن‌ها برجای مانده است.

اگر خدا بخواهد، «شاید بخوانی‌ام» به‌عنوان پل ارتباطی یک معلم ادبیات، به مسیر خود ادامه خواهد داد؛ معلمی که می‌خواهد از این طریق، بخشی از اندیشه‌های خود را با دیگران تقسیم کند.

قدردان مخاطبان خویش هستم و به هم‌کلامی با آن‌ها می‌بالم.

 

 

 

[ سه شنبه 11 شهریور1393 ] [ 21:41 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]

نمی‌دانم تو را گم کرده بودم یا خودم را
نمی‌دیدم کسی را با خودم، حتّی خودم را

تمامِ کوچه‌گردی‌های ما، بی‌ردّ پا بود
گمانم جا نهادم عاقبت آنجا خودم را

جنون، یک رویه از عشق است و باید باورش کرد
به امّیدت، سپردم دست دریاها خودم را

حقیقت داری و مبهم شدی در سرنوشتم
تو را یک روز پیدا می‌کنم، امّا خودم را ...

ورق‌گردانیِ فردا اگر دستِ دلم بود
به نامت کرده بودم از همین حالا خودم را

 

 

پی‌نوشت: پذیرفته شدن بیست و یک نفر از دوستان دانشجو در مقطع کارشناسی ارشد و گشوده شدن افق جدیدی فراروی آن‌ها، مایه‌ی بالیدن و مباهات است. 93/6/3

 

[ یکشنبه 26 مرداد1393 ] [ 14:42 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]

تاریخ را معلم بزرگ انسان‌ها شمرده‌اند و از منظری خاص‌تر، تاریخ ادبیات هم این‌گونه است. باید تاریخ خواند و از آن عبرت گرفت و باید با تاریخ ادبیات انس داشت و از آینه‌واری آن بهره‌مند شد.

پس از سروده شدن شاهنامه‌ی فردوسی، گرایش به حماسه در ادب پارسی اوج گرفت و اسدی طوسی، گرشاسب‌نامه را سرود؛ منظومه‌ای که هماره در سایه‌ی پهناور و ناپیداکران شاهنامه قرار داشته است. جایگاه ممتاز و دست‌نیافتنی شاهنامه و فردوسی در ادبیات حماسی به‌حدّی است که اسدی طوسی هم به آن پی برده و شاید به همین دلیل است که در مقدمه‌ی گرشاسب‌نامه به رستم می‌تازد و او را در برابر گرشاسب، ناتوان و پیاده می‌شمارد:

ز رستم سخن چند خواهی شنود؟
گمانی که چون او به مردی نبود؟

اگر رزم گرشاسب یاد آوری
همه رزم رستم به باد آوری ...

باید پذیرفت گرشاسب ـ هرکه باشد و توانایی‌اش هرقدر که باشد ـ سردار پادشاهی است ماردوش، که فردوسی، کوس بدنامی او را چنان نواخته است که گوش زمان را آگنده و کوشش اسدی طوسی برای کم‌رنگ کردن بدنامی ضحاک، راه به دیهی نبرده است.

سخن امروز ما از حماسه و فردوسی نیست، بلکه ژرف‌کاوی در شخصیت افرادی است که سایه‌ای از شخصیت‌های بزرگ پیش از خود را در شاعرانگی خویش نمایانده‌اند و اغلب، در همان حد «سایه‌ای از یک اصل» باقی مانده‌اند. «سعدی هندوستان» و «حافظ کوچک» القاب و عناوینی است که در تاریخ ادب پارسی به آن‌ها برمی‌خوریم که صاحبان این عناوین، یقیناً شاعرانی کوچک و کم‌ارج نیستند؛ اما هرچه باشد، آن‌ها سعدی هندوستان‌اند و حافظ کوچک‌!

تاریخ ادبیات به ما می‌گوید حسرت «سعدی شدن»، «حافظ شدن»، «صائب شدن» و حتی «بدرالدین چاچی» یا «اثیرالدین اخسیکتی» شدن هم در دل خیلی‌ها خواهد ماند، چراکه خمیرمایه‌ی آدمی به‌گونه‌ای است که دو فرد نمی‌توانند شبیه به هم فکر کنند و مانند هم بسرایند، مگر زمانی که یکی در سایه‌ی دیگری قرار گیرد؛ در آن صورت هم، تاریخ ادبیات به ما نمونه‌هایی چون «عصامی» و «قاآنی» را نشان خواهد داد که حتی تخلص خود را هم تحت تأثیر شاعران بزرگ برگزیده‌اند و مشخص است شاعرانی از این دست، تا چه اندازه در ادبیات ما محل اعتنا هستند.

 

 

 

[ چهارشنبه 22 مرداد1393 ] [ 13:4 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]

به: نجابت و صداقتش

 

هرکجا که رستمی پی شغاد می‌رود
رفته‌رفته آبروی اعتماد می‌رود

این دل من است، این که روز و شب کنار تو
مثل بادبادکی به دوش باد می‌رود

آفتاب من! بیا و اندکی درنگ کن
در غم ستاره‌ای که بامداد می‌رود

سال‌های سال با تو بود و باورت نشد
سایه‌ای که بی‌صدا در امتداد می‌رود

عشق زلزله است، آمد و هرآنچه داشتم
از کفم ربود و مثل گردباد می‌رود

نیستی، ولی همیشه حرف آخر دلی
زخم‌های کهنه هم مگر ز یاد می‌رود؟

 

 

 

 

 

[ سه شنبه 24 تیر1393 ] [ 13:20 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]

 از: «حالی از آن خوش‌حال‌ها» به قلم استاد دکتر سیدعلی‌محمد سجادی

 

«من نمی‌گویم که باید با مرحوم استاد فروزانفر همراه شد که چون او را گفتند: برنامه‌ی درسی شما شش ساعت در هفته است، با تعجب گفت: پس کی مطالعه کنم؟ ولی معتقدم میانگین ۳۰ ساعت تدریس به هر دلیل که باشد، درست نیست. سخن از گرفتاری بود و عدم فرصت مطالعه و از استاد [دکتر شهیدی] بگویم که می‌گفتند: من شرح ابن عقیل را بارها و بارها درس گفته‌ام؛ اما هم‌اکنون نیز محال است که بی‌مطالعه بر سر کلاس درس حاضر شوم و اگر روز و شب قبل، این فرصت دست نداد، چهار بعد از نیمه شب برمی‌خیزم و درس را مرور می‌کنم!»

 

«از شاهنامه، غمنامه‌ی سهراب را می‌خوانند بی‌آنکه وقت کشتن سهراب را پیدا کنند. از رزم رستم و اسفندیار، تیری از گز در کمان کین ننشانده، پای فرامی‌کشند و میدان را ترک می‌کنند و در دوره‌ی فوق‌لیسانس، سیاوش را در میان کوهی از آتش رها می‌کنند و پی کار خویش می‌گیرند! از این فارغ‌التحصیلان باید پرسید که وقت یک بار خواندن شاهنامه را یافته‌اید؟ پیش از این اگر کتابی می‌خواندند تا پایان می‌خواندند و اغلب هم خوب می‌خواندند و فی‌المثل از مرحوم استاد فروزانفر می‌شنیدند که: «برو و پنج سال دیگر بیا!» اما دانشجوی امروز، هنوز بهار درس را درنیافته، میوه‌ی پخته را در کنار خود می‌بیند و دامن از مطالعه فراهم می‌چیند.»

 

«بنده بر این باور است که اگر کسی مثنوی شریف مولانا را خوب بخواند، عرفان ناب اسلامی ـ ایرانی را دریافته است و از بسیاری از کتب که پیش از آن به رشته‌ی نظم درآمده است، بی‌نیاز خواهد شد. مثنوی، هم حدیقه‌ی سنایی است و هم مثنوی‌های عطار. دیوان خاقانی را نیز اگر کسی فهمید، از خوان عنصری و منوچهری گذشته است و راه ناصر خسرو را به سر برده و مسعود سعد را از محبس دیوان رهانیده است و بسیاری از مشکلات دیوان انوری و خمسه‌ی نظامی نیز بر او روشن گشته، لاجرم اگر روزگاری بر سر این دو کتاب نهادیم، زیانی ندیده‌ایم.»

 

«معلمی که می‌پندارد با سختگیری و خشونت و کلاسی خشک و بی‌روح می‌تواند در کار خود موفق شود، سخت اشتباه می‌کند. معلمی را باید از حضرت مولانا آموخت. او «داروی تلخ تربیت را به شهد ظرافت» درمی‌آمیزد و به دردمندان نیازمند می‌خوراند. هرجا که خستگی و ملال را در مستمع احساس کند، با تمثیلی زیبا یا حکایتی شیرین، گرد ملال از چهره‌ی او می‌زداید.»

 

«دیگران را نمی‌دانم، اما اگر خداوند مرا عمری دوباره می‌داد، همین راه می‌رفتم که اکنون می‌روم ـ راه معلمی، گو اینکه دیگرانش به چیزی نگیرند.»

 

پی‌نوشت:

بازخوانی متون کهن/ یکشنبه‌ها ساعت 9 صبح/ دانشکده‌ی ادبیات

 

[ جمعه 30 خرداد1393 ] [ 20:54 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]
 

برای او که در شبی بارانی گفت و من فقط شنیدم.

 

اردیبهشتی ماندی و من برگِ پاییزم
قدری تحمّل کن مرا، یک روز می‌ریزم

مثل مترسک ـ هرچه دارم ـ خشک و بی‌روح است
هرچند من هم از ضرورت‌های جالیزم

باید که از خود بگذرم تا با خودم باشم
عمری است با خود، با خودِ خود هم گلاویزم

من آسمانی می‌شوم یک روز و تا آن روز
باید به دامان شقایق‌ها بیاویزم

صوفی شدم، هوهو کشیدم، عشق ورزیدم
شاید ... که نه! باید بیایی شمسِ تبریزم

"قد قامتِ" عشق است، اما بال من بسته است
برگرد تا من هم به پای عشق برخیزم

 

 

[ چهارشنبه 7 خرداد1393 ] [ 9:31 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

امکانات وب