X
تبلیغات
شاید بخوانی‌ام

شاید بخوانی‌ام
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه
فروغ: «وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرد؛ دیگر چگونه می‌شود به سوره‌های رسولان سرشکسته پناه آورد؟»



«خواهرم فروغ»!

بی‌تفاوتم؛

بی‌تفاوتم؛

بی‌تفاوتم، ولی نه در برابر دروغ!



قیصر: «ای درخت آشنا/ شاخه‌های خویش را/ ناگهان کجا جا گذاشتی؟/ یا به قول خواهرم فروغ/ دست‌های خویش را/ در کدام باغچه/ عاشقانه کاشتی؟»


[ پنجشنبه 28 فروردین1393 ] [ 17:29 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]

           برای تو:                   

هنوز مثل همان بیست سال پیش، سلام!


وقتی که من کنار تو بودم، خدا نبود
نه! ... بود ... بود ... بود، ولی مثل ما نبود

در متن قصّه‌ای که درونمایه‌اش تویی
فرقی نمی‌کند که یکی بود یا نبود

تقصیر عشق بود اگر چشم‌های من
با لهجه‌ی نگاه تو دردآشنا نبود

ناز من و نیاز تو؛ این هم حکایتی است!
قربان آنکه «من» شد و از من جدا نبود

دلبسته نیستم که سراپای بسته‌ام
باور کن این حکایت ما ادّعا نبود

باید قصیده می‌شد و شکل غزل گرفت
من آنچه گفته‌ام، همه‌ی ماجرا نبود



[ دوشنبه 11 فروردین1393 ] [ 22:4 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]

سال 1392، سرشار از فراز و فرودهایی بود که اشک و لبخند را در هم آمیخت و صفحات تقویم زندگی را رقم زد. و امروز، بعد دو ماه نبودن، با غزلی برگشتم تا از مهربانی‌های مخاطبان این صفحه‌ی مجازی تشکر کنم. سالی سرشار از موفقیت و تندرستی برای همه آرزومندم.



برای او که می‌گفت: عشقی که بماند، بغضی خواهد شد گلوگیر.


مگو که هی‌هی‌ام بودی، مگو که هق‌هقت بودم
به روی خود نمی‌آوردم امّا عاشقت بودم

زمینی بودنِ تو باورش سخت است، باور کن
زمین هرگز نمی‌آوردمت، گر خالقت بودم

تو می‌گفتی اگر عشقی بماند، بغض می‌گردد
اگر چیزی نمی‌گفتم، اسیرِ منطقت بودم

تو آن سیبی که آب آورده بود و من رها کردم
برای اینکه از من بگذری، خود قایقت بودم

«نبودن» در مرام عشق، رنگِ بودنی دارد
که من وقتِ نبودن‌ هم کما فی‌السابقت بودم

دلت می‌خواست ... می‌دانم، دلم می‌خواست ... نه ... بگذر!
اگرچه باید از تو می‌گذشتم، عاشقت بودم



[ شنبه 24 اسفند1392 ] [ 6:14 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]



گاهی همین که دل به کسی بسته‌ای، بس است
بغضت ترک‌ترک شد و نشکسته‌ای، بس است

گاهی فقط همین که به امّیدِ دیگری
از خود غریبه‌تر شدی و خسته‌ای، بس است

اهل زمین همیشه زمینگیر می‌شوند
یک بال اگر از این قفست رَسته‌ای، بس است

در مرزِ عشق و وصل، تو ابن‌السّلام باش
با این‌همه تضاد، چو پیوسته‌ای، بس است!

این دور، دورِ حدّاقل‌های عاشقی است
در حدّ یک نگاه که وابسته‌ای، بس است


پ.ن:

1. یک سال دیگر بر من گذشت و نیاز به دگردیسی جدید را در خود احساس می‌کنم. امیدوارم دوستان و مخاطبین «شاید بخوانی‌ام»، این مطلب را به‌عنوان آخرین مطلب امسال از من بپذیرند.


پ.ن 2:

برگزاری دومین همایش بین‌المللی پیوندهای زبانی و ادبی ایران و ترکیه. اطلاعات بیشتر را در اینجا ببینید.



[ دوشنبه 16 دی1392 ] [ 19:54 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]





عشق در هرجا که دامنگیرِ انسان می‌شود
اهلِ عرفان هم که باشد، «شیخ صنعان» می‌شود

ای خوش آن روزی که با دل‌بستنی بی‌اختیار
دل‌بریدن از هر آن‌چه هست، آسان می‌شود

این جهان را قبله‌گاهِ دیگری جز عشق نیست
عقل هم یک‌روز از کارش پشیمان می‌شود

ای که در صحرا شدی و عاشقی باریده بود1
در دل ما نیز آیا فصل باران می‌شود؟

من یقین دارم که با زهد و مسلمانیّ ما
کفر برمی‌گردد و چون ما مسلمان می‌شود

دور یا نزدیک بودن، رمزِ قرب و بُعد نیست
هرکه از چشمِ خدا افتاد، شیطان می‌شود


 

1. و گفت: «به صحرا شدم، عشق باریده بود و زمین تر شده؛ چنان‌که پای مرد به گِلزار فرو شود، پای من به عشق فرو می‌شد.» (تذکره‌الاولیاء، تهران: انتشارات بهراد، 1376، «ذکر بایزید بسطامی»، ص 187)



[ جمعه 22 آذر1392 ] [ 11:28 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]

نوشتن از نبودِ خلیل عمرانی برای من آسان نیست چراکه سایه‌اش را هنوز هم بر سرم احساس می‌کنم. مردی که نامش هشت سال در دفتر یادداشت‌های روزانه‌ي من دیده می‌شود؛ از شهریور 1384 تا 19 آذر 1391. یعنی از روزی که برای ثبت نام کارشناسی ارشد به دانشگاه تهران رفته بودیم تا روزی که چشم از جهان فروبست.



یک‌سال را بی‌حضور او سپری کردم و خدا شاهد است کمتر روزی نامی از او نبردم و به‌مناسبتی یادش نکردم. مردی که حضورش، جبران بسیاری نداشته‌ها بود و کمترین لطفش این بود که شانه‌ای برای گریستن می‌شد. عمرانی با رفتنش خیلی چیزها را با خود برد و اندوه همیشگی من این است که جای این مرد، هیچ‌گاه و با هیچ‌کس در زندگی من پُر نخواهد شد.     

[ دوشنبه 18 آذر1392 ] [ 21:54 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]

هرچند رفته‌اند پیِ اعتقادها
امّا ‌رسیده‌‌اند به «ابن ‌زیاد»ها

کوفه هماره در دلِ تاریخ حاضر است
پرچم تنیده‌اند به خود «حزبِ باد»ها

زنجیر را نشانِ عدالت شمرده‌اند1
تردید کرده‌ام به تمام نمادها

دنیا همیشه آن‌چه بیان کرده‌اند، نیست
رستم فرو خزیده به چاه شغادها

هرجا مسیح را به یهودا سپرده‌اند
خونِ صلیب می‌چکد از اعتمادها

***

شبلی! سکوت توست که در پای مصلحت
منصور را کشانده به این ارتدادها



1. «انوشیروان عادل، زنجیری جرس‌ها بر آن بسته بود و طرفی در زیر بالین و دیگر طرف در میدان بر درختی، تا اگر مهمّی کسی را پیش آید، سلسله بجنباند.» (رساله‌ی پنجم از رسائل سعدی)


[ سه شنبه 28 آبان1392 ] [ 7:45 ] [ سید مهدی طباطبایی یاسین ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

امکانات وب